دیگر برای بغض ِ خانه زاد ِ این گلو
نفس ، مدارا کننده نیست
 
حجم دلتنگی
 
به وسعت ِ نداشتنت شده است
 
و ثانیه ها
 
با خود التهاب حمل می کنند
 
و بر سینه می ریزند
 
دیریست از یاد برده ای مرا
 
و دفتر خیس ِ رویای با تو بودن را ...
 
نمی دانم ...  دستفروش ِ فاصله ها ، ادعای حراج می کرد
 
و من در ما ورای خلوتت 
 
همیشه به یادت می آورم